تبليغاتX
روزمرگي هاي يك بانو
زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست
تو این چند سالی که در آموزشگاههای مختلف و شهرهای متفاوتی بودم دانشجویی را ندیدم که از خانواده شوهرش راضی باشد از جلسه دوم به بعد که با هام صمیمی میشند اولین شکایت انها از مادر شوهرشون است

انگار این یک مرض  همه گیر هست بین خانمهای جوان یا شاید بین مادر شوهرها

بیشتر فکر میکنم به دلیل بافت سنتی جامعه ماست این که جوانهایمان یه جایی بین سنت و تجدد گیر کرده اند و مسن ترها به اداب قدیم پایبند تر هستند انتظار دارند همان رفتاری که در گذشته با انها شده با عروس های خودشان بکنند و عروسهای جوان به بردباری جوانی های مادر شوهرشان نیستند.

پی نوشت:وقتی منشی اموزشگاه میگه همسرش هر بار که میرن بیرون مادر شوهرش رو با اون همراه میکنه یا وقتی دو تایی با همسرش رفتند مسافرت مادر شو هرش گلایه میکنه که چرا من را نبردید دلم به حالش میسوزه و با لبخند تصنعی وانمود میکنم که این چیزا عادی است تا به زندگیش دلگرمتر بشه.



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:28  توسط شاپرک  | 

وقتی میرم آموزشگاه سردرود احساس میکنم به بیست سال قبل برگشته ام

دختران زیبا با سبیلهای کرکی و چادر های مشکی با نگاههای محجوب و مشتاق

روابط خانوادگی قجری لیست دفتر حضور و غیاب پر از اسم اعظم معصومه فاطمه


پی نوشت: یکی از دخترهای آموزشگاه که به تازگی نامزد کرده بود در راه سوگلی قدیمش را می بیند و به اصرار سوار ماشین پسر میشود . وقتی با اصرار پسر روبرو میشود در ماشین را باز میکند و خوددش را بیرون پرت میکند متاسفانه حفاظت از بکارت یا شاید ترس از حرف مردم به بهای زندگی اش تمام میشود دخترک زیر چرخهای ماشین له میشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:24  توسط شاپرک  | 

فرصت راشتن برای پرداختن به علایق  شادابی و نشاطی می اورد حسی که قبلا تجربه اش نکرده بودم. تمام پنج سال دانشگاه را با اکراه کامپیوتر خواندم و سودی نصیبم نشد.

حالا که در شروع راه  عکاسی هستم احساس کودک پنج ساله ای را دارم که همه زندگی را به لذت تبدیل میکند.

دیدی بچه ها حتی وقتی سوار اتوبوس هستند دایم ورجه ورجه میکنند و انتظار برای رسیدن به مقصد را به بازی کودکانه شیرینی تبدیل میکنند


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:31  توسط شاپرک  | 

ادمها گاهی اوقات ارزش داشته های خودشون را نمی دانند گنج توی دستاشون هست اما به دنبالش تا آن سر دنیا میرند

بعضی وقتا باید بعضی چیزها را از دست بدی تا ارزش واقعی شون را بفهمی لحظه خیلی تلخی است پشیمانی در هنگامی که فرصتی برای جبران نباشد

کاش بشه لحظه آخر از خواب بیدار بشی و حقیقت را سفت بچسبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:48  توسط شاپرک  | 

سرش پایین بود کلید انداخت به در کلید عمل نمی کرد بی توجه دوباره چک کرد بازم جواب نداد سرش را بلند کرد به سوراخ کلید نگاه کرد

...

باورش سخت بود کلید خانه او  را به خاطر ممانعت از ورود او عوض کرده بود

آدمها تا چه حد می توانند گستاخ باشند چه زود اسلحه از رو میبندند چه زود حرمت می شکنند

یخ کرد بی صدا شکست 'گونه های خیسش را با پشت دست پاک کرد

فکر کرد در هر شرایط باید خانم بود و خانم ماند

نجیبانه برگشت

امتحان فاینال را خراب کرد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:43  توسط شاپرک  | 

12 رجب بود رفته بودیم خرید عروسی من و رسول از صبح تا سر ظهر انقدر بدو بدو کردیم که پاهایم از خستگی تاب رفتن نداشت رفتیم یه کافی شا÷ رسول خم شد و کفشام رو از پام در اورد و با مهربانی کف پاهام را ماساژ داد هنوز هم حس در رفتن خستگی و اسودگیم در ذهنم تکرار میشود


رفتیم برا بقیه خرید من بذا حاجی یک جفت جوراب خریدم

حالاکسی را نداارم که روز مرد را برایش تبریک بگویم نه پدری نه همسری!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:20  توسط شاپرک  | 

دفعه اول که می خواستم برم خانه هزار فکر و خیال مدام توی سرم میچرخید او بیهوش و بی حال افتاده روی تخت... او با دیدنم به طرفم هجوم می اورد... او در را قفل میکند ...

به شهرش که رسیدم به شدت باران می بارید خانم بغل دستیم پرسید:دنبالتان می آیند

با دستپاچگی و لبخند تصنعی گفتم: نه آخه...

-اصلا میداند شما می آیید ؟

به دروغ و هول هولکی با تکان دادن سر برای تایید بیشتر گفتم بله بله

و عمیقا متاثر شدم.

باران تندتر شده بود همراه با سایه او سوار تاکسی شدم

به خانه رسیدم کلید انداختم و در را باز کردم...

تمیز و مرتب و بعد از رفتنم تغییر دکوراسیون هم داده بود

با خود گفتتم خوش به حالش چه فکر آسوده ای چه خیال راحتی کاش ما زنها هم به اندازه آقایون میتوانستیم روی اعصابمان کنترل داشته باشیم

دفترچه یادداشتش روی مبل افتاده بود با شوق برنام روزانه اش را نگاه کردم دانشگاه, ورزش, تمرین زبان وفیلم

مشتاقانه دنیال ساعتی بودم که در شبانه روزش برای من و رابطه مان اختصاص داده باشد دقیقا دنبال این جمله: ...وقت برای فکر در رابطه امان و اصلاح نکات ضعف آن!!!!!!!!!!!!

اه, دریغ , نبود

اب سردی بر روس احساسم ریختند به شدت سر خورده شدم کاپشن بهار ه ام را برداشتم, عططر تنم را در فضا به علامت حضور پاشیدم خواستم قاب عکس بایگانی شده ام را دوباره نصب کنم اما من که انجا نبودم چه فایده

منصرف شدم..........

از خانه بیرون امدم و به کانون رفتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:53  توسط شاپرک  | 

_شما چرا کامپیوتر دوست ندارین ؟!!!! من شما را به این رشته علاقه مند میکنم

این موضوع تازه ای نیست کس دیگه چطور میتونه در من یک علاقه اجباری ایجاد کنه

_شما آدم توانمندی هستین چون دوباره شاخه جدیدی را شروع کردین و مایوس نشدین

مدتها بود که یه مله تعریف جز از زبان خانواده ام نشنیده بودم چقدر به این نیاز دارم که کسی تواناییهایم را بهم یاداوری کند و من پر شوم از اعتماد ب نفس سابقم


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:1  توسط شاپرک  | 

زن همسایه دختر ته تغاری اش را بعد دو سال پشت کنکور ماندن راهی دانشگاه کرد . دختر که تا اون موقع در یک خانواده بسیار سنتی و با دو برادر  غیرتی بزرگ شده بود_طوری که بیاد ندارم در خانه او را با بلوز آستین کوتاه دیده باشم_ با ورود به دانشگاه خواست پوست اندازی کند و مسلما اولین کارش برداشتن سبیل های کرکی و تمیز کردن ابروهای پرپشت اش بود بیچاره کار اضافی نمی توانست انجام دهد همین هم برایش در حد خوردن میوه ممنوعه و رانده شدن از بهشت مادر بود.

زن همسایه که تا اون موقع کلی لیچار پشت دختر های امروزی بار کرده بود به شدت سر مواضع خودش پافشاری میکرد

و من و خواهرم هر روز برایش کلاس موعظه میگذاشتیم تا از خر شیطان پیاده شودامروز آمده و می گوید دخترم با دانشگاه میرود مشهد باید برم خانم مسولاش رو ببینم نکنه دختر پسر قاطی ببرند

دلم برلی دختر همسایه و تمام دختران مظلوم به ظاهر خوشبخت و مرفه به درد می اید

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:56  توسط شاپرک  | 

مر دستمال صورتی  را از جیبش در آورد نگاهی گذرا به گلدوزی های حاشیه آن کرد برای یک لحظه صورت همسرش در ذهنش مجسم شد عرق پیشانی  را با آن پاک کرد و بی اعتنا دستمال را گوشه پارک کنار جوی آب انداخت چشمانش به صورت زن نیمکت نشینی  خندید...

زن هنوز هم برای مرد خطاکارش دستمال صورتی گلدوزی می کند تا عرق شرم  پیشانی مردش را خیس نکند.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:4  توسط شاپرک  |