انگار این یک مرض همه گیر هست بین خانمهای جوان یا شاید بین مادر شوهرها
بیشتر فکر میکنم به دلیل بافت سنتی جامعه ماست این که جوانهایمان یه جایی بین سنت و تجدد گیر کرده اند و مسن ترها به اداب قدیم پایبند تر هستند انتظار دارند همان رفتاری که در گذشته با انها شده با عروس های خودشان بکنند و عروسهای جوان به بردباری جوانی های مادر شوهرشان نیستند.
پی نوشت:وقتی منشی اموزشگاه میگه همسرش هر بار که میرن بیرون مادر شوهرش رو با اون همراه میکنه یا وقتی دو تایی با همسرش رفتند مسافرت مادر شو هرش گلایه میکنه که چرا من را نبردید دلم به حالش میسوزه و با لبخند تصنعی وانمود میکنم که این چیزا عادی است تا به زندگیش دلگرمتر بشه.
دختران زیبا با سبیلهای کرکی و چادر های مشکی با نگاههای محجوب و مشتاق
روابط خانوادگی قجری لیست دفتر حضور و غیاب پر از اسم اعظم معصومه فاطمه
پی نوشت: یکی از دخترهای آموزشگاه که به تازگی نامزد کرده بود در راه سوگلی قدیمش را می بیند و به اصرار سوار ماشین پسر میشود . وقتی با اصرار پسر روبرو میشود در ماشین را باز میکند و خوددش را بیرون پرت میکند متاسفانه حفاظت از بکارت یا شاید ترس از حرف مردم به بهای زندگی اش تمام میشود دخترک زیر چرخهای ماشین له میشود
حالا که در شروع راه عکاسی هستم احساس کودک پنج ساله ای را دارم که همه زندگی را به لذت تبدیل میکند.
دیدی بچه ها حتی وقتی سوار اتوبوس هستند دایم ورجه ورجه میکنند و انتظار برای رسیدن به مقصد را به بازی کودکانه شیرینی تبدیل میکنند
بعضی وقتا باید بعضی چیزها را از دست بدی تا ارزش واقعی شون را بفهمی لحظه خیلی تلخی است پشیمانی در هنگامی که فرصتی برای جبران نباشد
کاش بشه لحظه آخر از خواب بیدار بشی و حقیقت را سفت بچسبی
...
باورش سخت بود کلید خانه او را به خاطر ممانعت از ورود او عوض کرده بود
آدمها تا چه حد می توانند گستاخ باشند چه زود اسلحه از رو میبندند چه زود حرمت می شکنند
یخ کرد بی صدا شکست 'گونه های خیسش را با پشت دست پاک کرد
فکر کرد در هر شرایط باید خانم بود و خانم ماند
نجیبانه برگشت
امتحان فاینال را خراب کرد.
رفتیم برا بقیه خرید من بذا حاجی یک جفت جوراب خریدم
حالاکسی را نداارم که روز مرد را برایش تبریک بگویم نه پدری نه همسری!!!!
به شهرش که رسیدم به شدت باران می بارید خانم بغل دستیم پرسید:دنبالتان می آیند
با دستپاچگی و لبخند تصنعی گفتم: نه آخه...
-اصلا میداند شما می آیید ؟
به دروغ و هول هولکی با تکان دادن سر برای تایید بیشتر گفتم بله بله
و عمیقا متاثر شدم.
باران تندتر شده بود همراه با سایه او سوار تاکسی شدم
به خانه رسیدم کلید انداختم و در را باز کردم...
تمیز و مرتب و بعد از رفتنم تغییر دکوراسیون هم داده بود
با خود گفتتم خوش به حالش چه فکر آسوده ای چه خیال راحتی کاش ما زنها هم به اندازه آقایون میتوانستیم روی اعصابمان کنترل داشته باشیم
دفترچه یادداشتش روی مبل افتاده بود با شوق برنام روزانه اش را نگاه کردم دانشگاه, ورزش, تمرین زبان وفیلم
مشتاقانه دنیال ساعتی بودم که در شبانه روزش برای من و رابطه مان اختصاص داده باشد دقیقا دنبال این جمله: ...وقت برای فکر در رابطه امان و اصلاح نکات ضعف آن!!!!!!!!!!!!
اه, دریغ , نبود
اب سردی بر روس احساسم ریختند به شدت سر خورده شدم کاپشن بهار ه ام را برداشتم, عططر تنم را در فضا به علامت حضور پاشیدم خواستم قاب عکس بایگانی شده ام را دوباره نصب کنم اما من که انجا نبودم چه فایده
منصرف شدم..........
از خانه بیرون امدم و به کانون رفتم
این موضوع تازه ای نیست کس دیگه چطور میتونه در من یک علاقه اجباری ایجاد کنه
_شما آدم توانمندی هستین چون دوباره شاخه جدیدی را شروع کردین و مایوس نشدین
مدتها بود که یه مله تعریف جز از زبان خانواده ام نشنیده بودم چقدر به این نیاز دارم که کسی تواناییهایم را بهم یاداوری کند و من پر شوم از اعتماد ب نفس سابقم
زن همسایه که تا اون موقع کلی لیچار پشت دختر های امروزی بار کرده بود به شدت سر مواضع خودش پافشاری میکرد
و من و خواهرم هر روز برایش کلاس موعظه میگذاشتیم تا از خر شیطان پیاده شودامروز آمده و می گوید دخترم با دانشگاه میرود مشهد باید برم خانم مسولاش رو ببینم نکنه دختر پسر قاطی ببرند
دلم برلی دختر همسایه و تمام دختران مظلوم به ظاهر خوشبخت و مرفه به درد می اید
زن هنوز هم برای مرد خطاکارش دستمال صورتی گلدوزی می کند تا عرق شرم پیشانی مردش را خیس نکند.